یه بوم خالی و سفید توی اتاق یخ زده

جلوش یه مشت رنگ سیاه با یکی که حالش بده

دراز شدم کف اتاق پنجره ها تا ته بازن تو دنیای که

من توشم خرس ها به موش ها می بازن

میرم سراغ بوم و رنگ شروع میشه دوباره جنگ

من و قلم مو با همیم میون این اتاق تنگ

اول صداتو میکشم بعد میرسم به خنده هات

حقه هاتم رو میکنم بعد وا میمونم تو نگات

دو تا نگاه خمار و خواب یکم غرور به ذره منگ

نه نمیشه در نمیاد یک جاش بدجور میزنه لنگ

یه بوم خالی و سفید توی اتاق یخ زده

جلوش یه مشت رنگ سیاه با یکی که حالش بده

یه سطل رنگ از تو حیاط ور میدارم میام بالا

همشو میریزم رو بوم .. ها همینه شد حالا

دیگه تمومه کار من میزنم بیرون از خونه

حالا دیگه یه رهگذر حالش بده شعر میخونه


موضوعات مرتبط: *متفرقه*

تاريخ : یکشنبه یکم آذر ۱۳۸۸ | 15:34 | نویسنده : کاوه محمدکریمی |